صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 1 به 10 از 22

موضوع: ترانه ها و غزل های حسین صفا | دانلود کتاب ها

  1. #1
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163

    ترانه ها و غزل های حسین صفا | دانلود کتاب ها






    دانلود کتاب ها
    اگه کم و کاستی ای هست اولا به بزرگواری خودتون ببخشید دوما کتابهارو بخرید تا برطرف شه




    [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]

    ----------------------------------------



    [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]

    ----------------------------------------



    [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]

    ----------------------------------------



    [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]

    ----------------------------------------



    [فقط کسانی که در سایت عضو شده اند قادر به مشاهده لینک ها هستند عضویت در سایت کمتر از 1 دقیقه ست. برای عضو شدن در سایت کلیک کنید...]




    تو این تاپیک از چهار کتابی که حسین صفا منتشر کرده متن ترانه ها و غزل هایی که کمتر شنیده شدن رو قرار میدم.

    چهار کتاب منتشر شده از حسین صفا:

    "کنار پله تاریک و چند غزل برای زنم"

    مجموعه ترانه "من کم تحملم"

    مجموعه غزل "وصیت و صبحانه"

    "صدای راه پله می آید"

    این تاپیک به مرور زمان آپدیت میشه.
    ویرایش توسط MIRLORD : 12-05-2017 در ساعت 06:56 PM
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  2. 19 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  3. #2
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163


    روز خواستگاری
    عشق من! روز خواستگاری كه
    سينی از دست دخترم افتاد
    ياد آن روز تلخ افتادم
    كه هوای تو از سرم افتاد

    مادرم رخت شسته بود آن روز
    كفتری روی بام خانه نشست
    از لب بام ديدمت، ناگاه
    پشت بام از كبوترم افتاد

    كوچه باريك بود... -قهر نكن
    من فقط اندكی جوان هستم
    -باز تا ديدمت دلم لرزيد
    باز هم چادر از سرم افتاد

    من همانم كه مرده بود، فقط
    اندكی سالخورده تر شده ام
    اندكی هرچه داشتم اما
    روزی از چشم همسرم افتاد

    خانه در بی كسی فرو می رفت
    عشق من! تا به يادت افتادم
    آنچنان گريه ام گرفت كه باز
    پدرم ياد مادرم افتاد

    كفتر از پشت بام خانه پريد
    مادر از پای حوض پر زده بود
    پدر آتش گرفت و خواهرم از
    شانه های برادرم افتاد

    ساعت چند و نيم ديشب را
    چند پيمانه از خودم رفتم
    تا بيايم به خواستگاری تو
    باز چشمم به دخترم افتاد

    هیچیم و چیزی کم
    هیچیم و چیزی کم
    این اندکی از یک
    سرمای سوزان است

    در اندکی از ما
    هر روز پاییز است
    هر شب زمستان است

    زندان مومن چیست؟
    اینجای دنیا را
    مومن تر از من کیست؟

    اینجا که جایی نیست
    تا بود زندان بود
    تا هست، زندان هست

    چیزیم و هیچی کم
    ای نطفه ی آدم!
    یعنی برادر جان!

    در این گرانستان
    جان برادر نیز
    چون چیز ارزان است

    تکلیف رفتن بود
    تکلیف او با من
    چون روز روشن بود

    بار سفر را بست
    رفته ست اما هست
    این گوشه پنهان است...

    این گوشه پنهان باش
    این گوشه سرمای
    سوزان تری دارد

    یکریز در اینجا
    یا برف می بارد
    یا برگ ریزان است

    از کیمیاگرها
    چیزی ندیدم جز
    مس کردن زرها

    از بستن درها
    چیزی نمی داند
    دستی که لرزان است

    از بس که غمگینم
    هر پوزخندی را
    لبخند می بینم

    خوشبخت بودن هیچ
    خوشحال بودن هم
    از من گریزان است

    روزی که روزی را
    تقسیم می کردند
    من بی دهان بودم

    حالا گدایی را
    این دست، هر جا که
    نان هست، دندان هست

    چیزیم، چیزی کم
    ما کم تر از هیچیم...
    در هیچ می پیچیم
    در چیز می چیزیم...

    این سرنوشت ما
    بی سرنوشتان است

    ویرایش توسط MIRLORD : 01-10-2015 در ساعت 09:43 PM
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  4. 11 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  5. #3
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163


    دس رو دلم نزار
    ای که سوزوندی قلبمو با چشم مستت
    دس رو دلم نزار که
    می سوزه دستت

    من نمیخوام به روز من بیافتی کم کم
    تو هم با من بسوزی
    تو این جهنم

    خاطر من به جز غم
    چیزی نداره
    خاطره های تلختو یادت می یاره

    "دس رو دلم نزار که خونه!
    عشقو می خوای چیکار دیوونه؟!"

    من نمی خام تو هم تو این قفس بیافتی
    مثل من از پا درآی، از نفس بیافتی

    دس رو دلم نزار که فایده نداره
    دوس ندارم هیشکی منو یادم بیاره


    "دس رو دلم نزار که خونه!
    عشقو می خوای چیکار دیوونه؟!"

    دیوونگی
    از دست این دیوونه ها خسته م
    از این دل دیوونه دلگیرم
    جون من از سنگه که تنهام و
    از درد تنهایی نمی میرم

    دیوونگی شاید همین باشه
    فک میکنم باید همین باشه

    از هر کی و از هر چی درموندن
    رفتن، رسیدن، پشت در موندن

    "حرفای دلگیری دنیا به من گفته
    دل می شنفه اما از پا نمی افته

    دیوونگی شاید دردی که می خوامه
    این درد بی درمون درمون دردامه"

    دنیا شبیه قصه می مونه
    این قصه غیر از غصه چی داره؟
    هی گریه! دارم از تو می پرسم
    درمون این دردا رو کی داره؟

    از دست این دیوونه ها خسته م
    دیوونگی هام مونده رو دستم
    کاش ای جوونمرگی! می شد، با تو
    عهدی رو که بستم نمی شکستم

    "حرفای دلگیری دنیا به من گفته
    دل می شنفه اما از پا نمی افته

    دیوونگی شاید دردی که می خوامه
    این درد بی درمون درمون دردامه"

    بیا عزیزم
    نداشتن عشق تو خیلی سخته
    هرکی تو رو داره سفیدبخته

    مست شده هر کی ا:.8(ت شنیده
    هر کی تو رو دیده خدا رو دیده

    نه دیدم و نه داشتمت، وای من
    وای به تنهایی دنیای من

    کاش تو رو داشتم، تو رو داشتم ای یار
    کاش تو رو تنها نمی ذاشتم ای یار

    نداشتنت جهنمه، آتیشه
    هیشکی حریف آتیشت نمی شه

    من نمی خواستم که بیام بسوزم
    بیا عزیزم! نمی خوام بسوزم

    سربار
    بی تو با اینکه دارم
    روزگار سختی
    اما خوشحالم که
    می بینم خوشبختی

    تازه می فهمم که
    تنها بودن چه بده
    کاش به گوشت برسه
    سر من چی اومده

    دلم از دوری تو
    داره از پا در می آد
    روزگار سخت من
    نمی خواد به سر بیاد

    شنیدم دور و برت
    هنوزم کیا بیاس
    کاش بدونم این روزا
    دل تو دست کیاس

    عزیزم دوس ندارم
    دیگه سربار تو شم
    با رقیبام خوش باش
    منم اینجوری خوشم

    رمز خوشبختی

    یادته برای خوبی و بدی
    خودتو به آتیش می زدی
    دیدی زندگی بهت ثابت کرد
    هر چقد جون بکنی همین قدی

    چه دلی داشتی که روزی صد دفه
    دنیا رو می خواستی زیر و رو کنی
    حالا باید بشینی یه گوشه و
    دل پاره پاتو رفو کنی

    "اون که فکر می کردی دردتو می فهمه
    عاقبت فهمیدی که چقد بی رحمه

    رمز خوشبختی تو گم شد و پیدا نشد
    یه نفس با دل خوش یا نخواستی یا نشد"

    یه دروغه زندگی آهای! آهای!
    همینه بالا بری پایین بیای
    عمری جون کندی تو دنیای خودت
    باز دیگه از جون دنیا چی می خوای؟

    خط مستقیم سرنوشت تو
    نرسید به سر در بهشت تو
    یا نخواستی از خودت دل بکنی
    یا نشد عوض کنی سرشت تو

    "اون که فکر می کردی دردتو می فهمه
    عاقبت فهمیدی که چقد بی رحمه

    رمز خوشبختی تو گم شد و پیدا نشد
    یه نفس با دل خوش یا نخواستی یا نشد"

    چن تا سئوال ساده
    چن تا سئوال ساده از تو دارم
    چن تا جواب سخت از تو می خوام
    چن تا جواب سخت و دندون شکن
    سخت تر از شکستن دنده هام

    سئوالم از تو اینه که چطوری
    هستی و باز این همه غصه دارم؟
    این همه پا به پا نکن جوابو
    سختمه دندون رو جیگر بزارم

    یه دنیا ساختم واسه تو با عشقم
    پس چرا دنیا رو سرم خرابه؟
    پس چرا از همیشه تنها ترم؟
    پس چرا اینقد جیگرم کبابه؟

    این دل وامونده چقد بسوزه؟
    چقد به پات بی افته خواهش کنه؟
    حرف بزن بلکه با حرفای تو
    آتیش قلب من فروکش کنه

    دم مسیحایی
    دو روز دنیا برام
    قفس تر از قفسه
    بهم نفس برسون
    هوام دوباره پسه

    هوامو داشته باش
    می گن تو مومنی و
    دم مسیحایی ت
    مفس تر از مفسه

    من که یادم رفته
    چی دردمه چی دوامه
    برام مهم نیست
    کی نیستش و کی باهامه

    "همیشه می لنگه
    یه جای زندگی م
    یه مرگ تازه می خوام
    به جای زندگی م"

    واسه ی همیشه منو
    بکش تا زنده شم
    می خوام تو این بازی
    یه بار برنده بشم

    "همیشه می لنگه
    یه جای زندگی م
    یه مرگ تازه می خوام
    به جای زندگی م"

    زن دیوونه
    باز امشبم مثل شب پیشم
    بازم سراپا شور و آتیشم
    دارم زن دیوونه! از دوریت
    دیوونه و دیوونه تر میشم

    خیلی ستاره تا سحر مونده
    خیلی دل من پشت در مونده
    خیلی شبا دیوونه بازی رو
    چشم تو از من بی خبر مونده

    وقتی که تنهام، وقتی که دلتنگم
    وقتی خرابم وقتی غمگینم
    پلکامو رو همدیگه می ذارم
    می خوابم و خوابتو می بینم

    چند تا ستاره تا سحر مونده؟
    تا صبح بیداری چقد راهه؟
    خوابتو دیدن خیلی شیرینه
    شیرینه اما خیلی کوتاهه

    تا کی می تونی خوب من بد شی؟!
    پس کی می خوای از خواب من رد شی؟!

    امشب بیا مهمون نوازی کن
    با این دل دیوونه بازی کن

    گلای لاله
    بغض بدون گریه!
    زخم بدون مرهم!
    هر کسی عاشقت شد
    باید بمیره از غم

    کهنه نمی شه داغش
    هر کسی از تو گفته
    عشق اومده سراغش
    هر کی ازت شنفته

    چه حسرتی کشیدم
    وقتی تو رو شنیدم
    بند دلم پاره شد
    وقتی چشاتو دیدم

    چشمای تو شراب
    هزار ساله داره
    لبت چه نسبتی با
    گلای لاله داره؟

    درد بدون درمون
    ناز بدون خنده
    بدون تو زندگی م
    به تار مویی بنده

    پیله
    یه روزایی ممکنه تلخ بشه
    اگه لحظه های شیرین داره
    شب و روز ادامه ی همدیگه ن
    زندگی بالا و پایین داره

    دنیارم بهت بدن حیفه، اگه
    دلت اندازه ی دنیا نباشه
    گوشماهی خودشو نمی شنَوه
    اگه گوشواره ی دریا نباشه

    وقتی که هوای پرواز، منو
    یهو یاد آسمون می ندازه
    آسمون با دستای نامرءی ش
    واسه من نَوَردبون می سازه

    هر نشیبی به فرازی می رسه
    هر فرازی یه نشیبی داره
    زندگی هندسه ی ساده ایه
    اما شکلای عجیبی داره

    خوبه که هر کی با دستای خودش
    چرک آستینشو پاک کنه
    یا که با گوشه ی آستین خودش
    عرق جبینشو پاک کنه

    نه پرنده ام که پرواز کنم
    نه تو پیله م که پر در بیارم
    اما ای زندگی تودرتو
    باید از سّر تو سر دربیارم

    قرص بی خوابی
    زندگی دو تا کوهه
    کوه، چن تا مرغابی
    آسمون یه دریاچه ست
    آب، آبیِ آبی

    پر زدیم تا قلّه
    کوه بالشو وا کرد
    تن زدیم به دریاچه
    آب، رنگ پیدا کرد

    آب، تشنگیمون بود
    رنگ، خواب خوشحالی
    تشنگی یه لیوان بود
    نیمه ی پُرش خالی

    کوه، چن تا دریاچه س
    آب، چن تا مرغابی
    زندگی، یه لیوان آب
    مرگ، قرص بی خوابی

    چشمای بارونی
    اگه دنیا نتونست
    تو رو از پا درآره
    اگه حتی نتونست
    تو رو تسلیم کنه

    در عوض می تونه
    به همین آسونی
    همه ی درداشو
    به تو تقدیم کنه

    توی قلبت آینه ست
    توی چشمات بارون
    توی دستت تسبیح
    توی جیبت قرآن

    سرپناهت اینجاست
    تو یه آسایشگاه
    خاکریزت اینجاست
    تو یه بیمارستان

    وای از تنهایی
    وای از دلتنگی
    آخه هیچ دردی از
    بی کسی بدتر نیست

    وقتی با خاطره هات
    روز و شب می جنگی
    هیشکی غیر از گریه
    با تو همسنگر نیست

    قَسَمت می دم به این
    چشمای بارونی
    به همین شهر بزرگ
    که دلش گریه می خواد

    اگه رفتی دیدنش
    به برادرم بگو
    تو که سرفه می کنی
    نفسم بند می آد

    گلدون
    من یه گلدون پر از گل بودم
    وزش چشم تو پاییزم کرد
    عشق من! عشق به دست آوردنت
    با همه دنیا گلاویزم کرد

    مردم از تشنگی اما لب تو
    یه عطش به خنده دعوتم نکرد
    بین این اومده ها و رفته ها
    هیچکس، مث تو اذیتم نکرد

    سر این سفره هنوزم یه نفر
    روز و شب منتظر مهمونه
    مطمئن باش کسی قادر نیست
    منو از عشق تو برگردونه

    اگه دوس نداشتی رنجوندنمو
    هیچوقت از تو نمی رنجیدم
    اگه زندگی می کردی با من
    زندگیمو به تو می بخشیدم

    نبین امروز دارم به خاطرت
    دردمو توی خودم می ریزم
    تو فقط اشاره کن، ببین چطور
    همه دنیارو به هم می ریزم

    من
    هم خوشم، هم ناخوش
    هم بدم، هم خوبم

    زنجیرم، زندونم
    صلیبم، مصلوبم

    می لرزن دستای رنجورم
    می لنگن پاهای معیوبم

    نجنگم محکومم
    بجنگم مغلوبم

    من قلبم، می تپم، چون هستم
    چون مستم، مشتمو به قلبم می کوبم

    "خالیه پاکت سیگارم
    شکسته قوطی مرغوبم"

    تا وقتی در بازه من قفلم
    قفلا که وا بشن دیوارم

    بی شما غمگینم، با شما غمگینم
    از شما آزرده، از خودم بیزارم

    من سدّم، بششکنم سیلابم
    ستونم، بلرزم آوارم

    تا وقتی تاریکم دروغم
    فروغم، دستامو تو باغچه می کارم

    می جنگم با روح مجروحم
    می میرم با چشم بیدارم

    "شکسته قوطی مرغوبم
    خالیه پاکت سیگارم"

    برزخ
    بیداریامو بی تو سر کردم
    خوابیدمو خواب تو رو دیدم
    از بس که تنها زندگی کردم
    از زندگی چیزی نفهمیدم

    عمرم گذشت اما نفمیدم
    دنیا جهنم یا بهشتم بود
    من توی برزخ زندگی کردم
    عشق تو پیشونی نوشتم بود

    حالم مساعد نیست باور کن
    از عالم و آدم گریزونم
    انقدر تو رو از دست دادم که
    از عاشقی کردن پشیمونم

    رفتار من اصلا طبیعی نیست
    حق با توئه، داغون داغونم
    از منطق و بی منطقی چیزی
    غیر از همین چیزا نمی دونم

    هر اتفاقی بینمون افتاد
    خاری به قلب بی قرارم شد
    هر بار که از پیش من رفتی
    پیش تو بودن زهرمارم شد

    تصمیم دارم این دو تا چشمو
    انقد ببارونم که برگردی
    حالا که تو کار دلم موندم
    انقد می مونم که برگردی

    قفس
    چرا فِک میکنی تنها بودن
    مث دیوونه شدن آسونه؟
    داره فکر رفتنت این روزا
    منو از زندگی می ترسونه

    تو که نیستی من بی بال و پر از
    درِ باز قفسم می ترسم
    از غریبی به خودم می پیچم
    از صدای نفسم می ترسم

    "نه از اون دلخوشیا
    نه از این دلخوریا
    تو که نیستی بهتره
    از خودم خسته بشم

    اگه صد بار دیگه
    منو تنها بذاری
    نمی تونم به کسی
    جز تو وابسته بشم"

    چی میشه یه بار دیگه صدام کنی؟
    آخه عشقم! چی ازت کم میشه؟
    تپش قلب من و این خونه
    با صدای تو منظم می شه

    با می پیچه، هوا می گیره
    برف و بارونه که هی می باره
    چقد از پیر شدن بدم می آد
    چقد این خونه زمستون داره

    شبستون خاموش
    من از شما چی می خواستم؟
    یه لحظه ی بی درد
    شما به من چی دادین؟
    یه درد بی درمون
    من از شما چی می خواستم؟
    یه ذره آرامش
    شما به من چی دادین؟
    یه سینه ی داغون
    من کی بودم؟ چی بودم؟
    یه قلب آزاده
    شما چی ساختین ازم
    یه روح سرگردون
    "اشک شدم ریختم حرف شدم گفتم
    آه شدم سوختم راه شدم رفتم
    نمک شدین واسه من زخم شدم خوردم
    درد شدین واسه من مرد شدم مُردم"
    چه فایده! وقتی که داشتم
    دل به شماها می بستم
    بار شکستو گذاشتین
    رو شونه های شکسته م
    کور بودین و ندیدین
    چه غصه ها که نخوردم
    که از کی باختم و رفتم
    واسه ی چی رفتم و مردم
    صدای پای شکستن
    صدای له شدن اومد
    تو این شبستون خاموش
    کی بود سراغ من اومد؟!!

    ماه دور دست
    با اینکه عمریه
    تاریکی شبی
    حیفه سحر بشی

    ای ماه دور دست
    کاشکی به قلب من
    نزدیک تر بشی

    اینقد برای من
    خط و نشون نکش
    هی بی خبر نرو

    وقتی بهت می گم
    ما قسمت همیم
    از کوره در نرو

    تا کی من و دلم
    از پشت هر دری
    باید جواب شیم

    من با تو زنده ام
    از عشق من بمیر
    تا بی حساب شیم

    از خستگی م نپرس
    از بی کسیم نگو
    تشنه م ببینمت

    از گونه هام نریز
    از شونه هام نیفت
    دستم به دامنت

    با درد، پا به پا
    با عشق، تن به تن
    از گریه لب به لب

    زل می زنم به تو
    زل می زنم به ماه
    زل می زنم به شب

    "اخماتو باز کن
    اما برای من

    تا می شه ناز کن
    اما برای من"

    صبح خروس خون
    لابد خیال کردی که از امروز
    ناجوریِ دنیا یه جور دیگه س
    دنیا همون جوری که می بینی
    دنیا همونی که دلت می گه س

    هر کس پریشون شد پریشون موند
    هر کس پریشون شد پریشون رفت
    هر کس که از رفتن پریشون شد
    آخر دم رفتن پشیمون رفت

    دریاتر از چشماته اما حیف
    این آسمون مال تو و من نیست
    انگار اینجا جز قفس چیزی نیست
    دنباله ی بال تو و من نیست

    بیخود واسه ی من نسخه می پیچی
    این داغِ رو پیشونیه، تب نیست
    صبح خروس خونو نمی بینی؟
    چشمای تو بسته ن، ببین! شب نیست

    بی چتر باید زیر بارون رفت
    چشمی که باید شست، باید شست
    چی فکر کردی؟! بغض این بارون
    این شیشه های ماتو شاید شست

    حوصله کن
    درسته رابطه مون
    زیاد شیرین نیست
    با من بساز گلم
    کمتر ازم گله کن

    من که به خاطر تو
    گذشتم از همه چی
    تو هم به خاطر من
    یه ذره حوصله کن

    با اینکه می دونی
    هنوز دوسِت دارم
    دم به دقیقه داری
    بهونه می گیری

    هر چی دم دستت
    اومد بزن بشکن
    چرا غرور منو
    نشونه می گیری؟

    گلم! خیالت تخت
    تو این شرایط سخت
    دوستیمون حتماً
    یه حکمتی داره

    در که همیشه رو این
    پاشنه نمی چرخه
    دنیا، یه دنیا خوشی
    به ما بدهکاره

    عشق که بازی نیست
    مثل ریاضی نیست
    عشق یه مساله ی
    ساده ی پیچیده ست

    تا وقتی پیش منی
    دودوتّا چارتا نکن
    حیفه که رفتارت
    یه کم نسنجیده ست

    قفس بارون
    بارون یه ریز می بارید
    من گریه کردنت بودم
    سرما که می رسید از راه
    من شال گردنت بودم

    من بودم اون که تنهایی
    تنهاییاتو می پوشید
    ای کاش، مث اون روزا
    اندازه ی تنت بودم

    تکلیف خونه روشن بود
    من بی چراغ سر کردم
    هر روز روز رفتن بود
    بی همسفر سفر کردم

    امروز روز خوبی نیست
    امروز مث هر روزه
    چیزی که از تو جا مونده
    سرمای استخون سوزه

    پاییز جون! مراقب باش
    بپّا نریزه گلبرگاش
    این قرمز پریشون که
    تو سینه ی منه گل نیست

    ای قرص ماه! دنیامو
    پر کرده قرص بی خوابی
    وقتی به من نمی تابی
    شب قابل تحمل نیست

    با سرفه و نفس تنگی
    تنها تو این قفس بارون
    بی چتر و شال و بارونی
    از خونه می زنم بیرون

    تنهاییامو می خندم
    دلتنگیامو می پوشم
    یادت چه خوب پر کرده
    جای تو رو تو آغوشم

    دلنازک اخمو
    کدوم گنجشک خیس این گوشه کز کرده؟
    که جیک جیکش دل سرما رو لرزونده؟
    کدوم پروانه رو سنجاق خشکیده؟
    چه حرفی گوشه ی قلب تو جا مونده؟

    یه کم پاییزه اما آسمون صافه
    اگه بارون می آد تقصیر ابرا نیست
    تو انقد مه گرفته دور پلکاتو
    که حتی اشکت از نزدیک پیدا نیست

    آهای دل نازک اخمو! نمی دونم
    چقد باید بسوزم تا یخِت وا شه؟
    زبونم لال، شاید باز شک داری
    که دریا ممکنه تو استکان جا شه

    مث ماهی که دور از آب می میره
    حواسم پرت شد، از تشنگی مردم
    هوا تاریک شد از بس گمت کردم
    کاش اصلا از کنارت جم نمی خوردم

    کسی که دور دنیا پیله می سازه
    واسه ی پرواز هر کاری بگی کرده
    رهایی خوبه اما کرم ابریشم
    فقط با آرزوهاش زندگی کرده

    سرم درد می کنه
    سرم درد می کنه
    چشام سیاهی میرن
    سرم درد می کنه
    دست نزن لطفا
    پرم درد می کنه

    اوج تو دستای من
    حنای بی رنگه
    منم که جا نمی شم؟!
    یا آسمون تنگه؟!

    گلوم بیابونه
    صدام ورم داره
    حس می کنم قلبم
    یه چیزی کم دارم

    حس می کنم جلو پام
    چاله ها چاه شدن
    موهامسفید شدن
    رگام سیاه شدن

    سرم درد می کنه
    نفسم درد می کنه
    پرم درد می کنه
    قفسم درد می کنه

    ماهی
    ماهی حیف از این آسمون که ماه نداشت
    بعد تاریکیاش سحر نرسید
    حیف از عشق نیمه کاره ی ما
    حیف از این قصه که به سر نرسید

    زندگی با تو، مث چرخ و فلک
    منو دور سر خودم چرخوند
    اگه سرگیجه هام یادت رفت
    جاش زمین خوردنم که یادت موند

    اون که با سیلی صورتش سرخه
    مطمئن باش اهل سازش نیست
    مطمئنم که روی صورت من
    دیگه جایی واسه نوازش نیست

    زمین زیر پامو دوباره خالی کن
    بکش این چارپایه رو...آره
    بکش اما بترس از آهِ
    بی گناهی که پای این داره

    هر کی دل برد و دل شکست، یه روز
    یقه شو روزگار می گیره
    بدیاتو به دل نمی گیرم
    ماهی با چشم باز می میره

    چشم بی آهو
    باید منو از چشم بی آهو بپرسی
    از چشمه که با خشکسالی خو گرفته
    باید منو از موج بی دریا بپرسی
    از قایقی که تو خودش پهلو گرفته

    باید منو از قله های دلشکسته
    از جاده های گیج و سردرگم بپرسی
    باید منو از جنگلای داغدیده
    باید منو از پشته ی هیزم بپرسی

    وقتی که رگباری ترین آغوش بودم
    دست تو مث سقف، بالای سرم بود
    دیوونه خندیدنت بودم عزیزم
    خنده ت شبیه خنده های مادرم بود

    حال منو هر روز باید از تو پرسید
    وقتی که گل رو گونه هات خشکیده می شه
    حال پریشونو باید از غنچه پرسید
    از غنچه که وقتی که گل شد چیده می شه

    گفتی که تابستون من حتی شبا هم
    خورشیدو روی سایه بونا می چلونه
    خورشید من! این منطق دیوونه وارت
    پای منو وا کرده به دیوونه خونت

    وقتی پر از حرفی ولی بی همزبونی
    باید منو از مردم تنها بپرسی
    باید منو وقتی که جیکم در نمی آد
    از جوجه گنجشکای تو سرما بپرسی

    به من توجه کن
    یه بندبازم من
    یه بندباز که دائم
    چشم تو چشم جماعت
    می افته از رو طناب

    یه قلب دارم من
    یه ماهی قرمز
    که با تمام گلو
    چسبیده به قلاب

    یه بادبادک گیجم
    اوج که می گیرم
    ممکنه کلّه کنم
    اما اسیر پروازم

    یه کیمیاگر تنهام
    که توی رویاهام
    از کپّه ی هیزم
    درخت می سازم

    "مث غلاف به چاقو به من توجه کن
    مث مریض به دارو به من توجه کن
    مث نماز به خلوت به من توجه کن
    مث خدا به عبادت به من توجه کن"

    هنوز هیچ کتابی
    به هیچکی یاد نداده
    فرق درخت با
    شاخ گوزن چیه

    یه تخم مرغ شکسته
    یه تخم مرغ شکسته ست
    چه فایده داره یه مرده
    یادش بیاد کیه؟!
    چشمه ی کوچولو!
    خواب نهنگ نبین
    نهنگ سرگردون!
    رو آب خونه نساز

    قله ی پروازت
    یه سقف ریخته ست
    چلچله ی دیوونه
    رو هیچ خونه نساز

    "مث غلاف به چاقو به من توجه کن
    مث مریض به دارو به من توجه کن
    مث نماز به خلوت به من توجه کن
    مث خدا به عبادت به من توجه کن"

    فیلم قدیمی
    هوا تیره میشه
    یه فیلم قدیمی
    می آد روی پرده

    یه تصویر مبهم
    مث گله ی گرگ
    منو دوره کرده

    به من چی گذشته
    که یادم نمی آد
    دوتا چشم خیسم
    چرا خسته بودن؟!

    یه عالم غریبه
    واسه تار و مار
    دوتا چشم آهوم
    کمر بسته بودن

    تو فیلم قدیمی
    زمین زرد می شه
    هوا تیره میشه

    یکی از تو آینه
    با چشمای خیسش
    به من خیره میشه

    چه جوری نترسم
    از این تیرگی که
    پر از چشم گرگه؟!

    چطور گم نشم
    من توی جنگلی که

    زیادی بزرگه؟!

    چه بهتر که دریا
    یه گودال باشه
    اگه قو نداره

    چه اسمی بذارم
    رو چشم قشنگی
    که ابرو نداره

    تو این فیلم هر کس
    اگه نقش داشته
    هم از دخل داده
    هم از جیب خورده

    ...................
    ...................
    ...................
    ..................

    یه فیلم قدیمی
    بلیطاشو از نو
    داره می فروشه

    یکی توی آینه
    هنوز دوس داره
    با من رو به رو شه

    چه جوری نترسم
    از این تیرگی که
    پر از چشم گرگه؟!

    چطور گم نشم من
    توی جنگلی که
    زیادی بزرگه؟!

    ویرایش توسط MIRLORD : 12-05-2017 در ساعت 06:48 PM
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  6. 14 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  7. #4
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163


    چهار آجر کوچک
    چهار آجر کوچک تمام هستی من! تمام هستی خود را به روی هم چیدم
    نه خانه ای نه اتاقی نه هیچ دیواری، به هیچ چیز رسیدم...به هیچ...خندیدم

    چهار آدم درمانده هر یک آمدنا نگاه کرد و به هیچم تلنگری زد و رفت
    تمام هستی من ریخت...باز چیدم و باز تمام هستی من ریخت...باز هم چیدم

    نمی توانستم، من نمی توانستم ببینم این همه تکرار و باز جان بکنم
    ببینم این همه آزار و و گریه هم نکنم به گوشه ای رفتم زار زار گرییدم

    چهار آجر تنها تمام نیستی ام تمام نیستی ام را به هیچ باخته ام
    و خانه ای کوچک زیر خاک ساخته ام همان که هرگز در خواب هم نمی دیدم

    پرنده ی چوبی
    هنوز پنجره باز است و او نمی خواهد بدون من بنشیند بدون من بپرد
    پرنده عاضق من...راستی کسی دیده «پرنده باز» دل یک پرنده را ببرد؟

    برای پنجره ها بال فرض خواهم کرد پرنده پنجره خواهد شد آسمان دیوار
    برای پنجره دیوار اگر نباشم من به این پرنده ی دیوانه خوش نمی گذرد

    و می رسد کسی از دور - هاله ای تاریک - گمان کنم قفسی نیز با خودش دارد
    و جیب های پر از پول...آه! می میرم بخواهد از من اگر این پرنده را بخرد

    سکوت ظهر لب آسمان...نمی آید صدای خواندن شاید پرنده ی چوبی
    و گرم گفتن یک شعر تازه ام شعر «پرنده دوست ندارد بدون من بپرد»

    سکوت ظهر اگر بشکند - بخواند اگر - مرا به خواب خوشی می برد که می خواهم
    برای خواندن و بردن نیامده اما خدا کند که بخواند خدا کند ببرد

    نشسته گربه و از پشت میله می پاید حواسم آخر این شعر پرت خواهد شد
    همین که شدف سر فرصت یواش می آید به یک اشاره گلوی پرنده را بدَرَد

    شعری که هیچ وقت نیامد به خاطرم
    شعری که سال ها نمی آمد به خاطرم
    چیزی نمانده بود بیاید به خاطرم

    شعری که با تو گفتمش و بی تو خواندمش
    شعری که تا زدی به دلم زد به خاطرم

    شعری که هرچه تنگ دلی بود و گریه، ریخت
    یک باره مثل خاطره ای بد به خاطرم

    شعری که من به خاطر مرگ تو گفتم و
    هرکس شنید خواست بمیرد به خاطرم

    چیزی نمانده بود بیاید...ولی نشد
    آن شعر هیچ وقت نیامد به خاطرم

    چراغ همسایه
    شقیقه ام یک آن تیر می کشد، خود را به زور تکیه ی دیوار می کنم، باید
    فرو نریزم، می ریزم..این منم بی شک، و آنچه مانده تلی خاک...این منم شاید

    شب از چراغ سر کوچه می رود بالا، و پای خانه ی همسایه در مه است فرو
    ستاره ای می میرد، و تازه می فهمم که از شب و مه و مردن بدم نمی آید

    چه چیز را دانستم؟! کسی که می داند، بدون اینکه بداند مدام می سوزد
    جرقه ای بودم کاش کوچک و محدود که می درخشد و یک لحظه هم نمی پاید

    چراغ روشن همسایه یک ستاره ی سرد، و راه رفتن تیر چراع در کوچه
    "بخند"!! می خندم، از درون خنده ی من صدای گریه ی مردی به گوش می آید

    سگ ولگرد
    به چشم وق زده ی من چقدر شیرین مرد
    سگی که ناله کنان زیر چرخ ماشین مرد

    فقط به خاطر یک تکه استخوان آمد
    به ازدحام خیابان، به خاطر این مرد

    ...و قبل مرگ به یاد زباله ها افتاد
    و از تصور آن سفره های رنگین مرد

    بساط کرد شب ناامید، تا خورشید -
    به شرم کرکره اش را کشید پایین - مرد -

    و روی دست خیابان جنازه ی سگ ماند
    سگی که ناله کنان زیر چرخ ماشین مرد

    وآن کسی که در آن لحظه زیر کرد او را و گاز داد
    پس خندا ای دروغین مرد

    سگ سیاه نگون بخت مثل خیلی ها
    بدون فلسفه آمد بدون آیین مرد

    تولد یک نویسنده
    تمام رفتگران با دو چشم خود دیدند
    که سطل های زباله به عشق خندیدند

    چه زود بوی تعفن دل تو را خفه کرد
    و عابران جدت را کنار جو دیدند

    تو قبل از اینکه بمیری کمک طلب کردی
    صدای مضطربت را چطور نشنیدند؟

    زباله دانی دنیا تحملش سخت است
    چطور معنی این جمله را نفهمیدند

    تو خوب بودی و انگار موش ها هرگز
    برای آن همه خوبی تو را نبخشیدند

    و چون به دست همان موش ها جویده شدی
    تو را دوباره جویده جویده زاییدند

    شب تولد تو موش ها زیاد شدند
    و سطل های زباله دوباره خندیدند

    کنار پله ی تاریک
    کنار پله نشستم، و روبرویم بود کنار پله ی تاریک، روبرویم دود
    پکی غلیظ گرفتم، و گریه سر دادم کنار پله ی تاریک محو من شده بود

    کتی چروک، نگاهی چروک و چشمانی که خاطرات جوانی هنوز می بُردَش
    و سینه ای ترکیده، و پله ای به ابد، و پله های ابد را یکی یکی پیمود

    و تازه اول حرف است! آخرش گیرم دو بیت از غزل عاشقانه ای باشد
    و تازه اول یک انزوای طولانی است و شاید اول شعری که می شود نسرود

    تمام شد و سرنگ از نگاه او پر زد نگاه او در زد، در گشوده شد...پر زد...
    شکافت پیله ی خود را "چه روز دلگیری!! چه بر سر دل دیوانه ی من آمده بود؟!"

    کابوس
    رو به رویت فقط سیاهی بود ناگهان در تو جنگلی رویید
    جنگلی با درخت های بزرگ شاخه هاشان دویده تا خورشید

    و سپس در تو خیل جانوران رو به جنگل به راه افتادند
    تشنه بودند خیل جانوران ناگهان در تو چشمه ای جوشید

    آب نوشیدی و به آرامی پای یک تخته سنگ لم دادی
    - "وقت خوابیدن است"! خوابت برد٬ خواب دیدی که آسمان بارید

    من چه هستم به جز درخت و علف؟ و به جز چشمه ها و جانوران
    و همین سایه های آرامش ... من چه هستم؟ به پاسخی نرسید

    رود آواز آشنایی را خواند و از چشم خیره ات رد شد
    عکست افتاده بود در دل آب٬ یک نفر داشت با تو می خندید

    خواب دیدی که خواب می بینی ناگهان خیل سایه های مهیب...
    سیل آمد درخت ها را برد... استخوانها در آتش خورشید...

    خیره ماندی به آسمان٬ سنگی در دل آب غوطه ور شده بود
    ناگهان آسمان دهن وا کردهمه ی هستی تو را بلعید

    من چه هستم به غیر خاکستر٬ و به جز لاشه های جانوران
    و همین سایه های ترس آور... من چه هستم؟ به پاسخی نرسید

    چشم وا کرد و دید چیزی نیست٬ دید چیزی به جز سیاهی نیست
    روبرویش فقط سیاهی بود روبرویش فقط سیاهی دید...

    گلدون


    یه نفر زد یه هو گلدونو شکست
    سنگ اومد آینه و شمدونو شکست

    آره تیرکمون دست بچه ها
    دل گنجشکای ایوونو شکست

    کفر ابرای سیاه آسمون
    پای باریدن بارونو شکست

    دیگه مردونگی و مردی نموند
    صابخونه حرمت مهمونو شکست

    خم شدن به خاطر یه لقمه نون
    کمر مردای میدونو شکست

    تشنگی اومد رُس آب و کشید
    گشنگی تقدس نونو شکست

    اون شبی که چهره ها رو می شدن
    لیلی اون شب دل مجنونو شکست

    دوباره روز نو و روزی نو
    یه نفر باز زد و گلدونو شکست

    گریه بارون
    نه به فکر دوا و درمونم
    نه به فکر گذشتن از جونم

    نه می خوام تا ابد باهات باشم
    نه می خوام باز دوباره تنها شم

    خنده خنده توی خیال خودم
    گریه بارون می شم به حال خودم

    حسرت تلخ زنده موندن من
    خواب شیرین پیش پات مردن

    خواب شیرین با تو جون دادن
    به تو تنهایی رو نشون دادن

    خواب دیدن که توی بیداری
    می گی دیوونمی، دوسم داری

    اگه دنیام خرابه ی شامه
    تو رو خواستن تموم دنیامه

    روی دوشم نمی کشم بی تو
    بار سنگین بی وفاییتو

    خواب و بیدار ، مرده و زنده
    خسته از گریه ، دلخور از خنده

    نمی خوام از تو جون به در ببرم
    نمی خوام از تو این قفس بپرم

    می خوام از دیدن تو گریه کنم
    واسه خندیدن تو گریه کنم

    خنده خنده توی خیال خودم
    گریه بارون بشم به حال خودم

    آیینه ی شکسته
    یک تکه از تو را که نمی گویی !:.7Cا مانده بوده است در این خانه
    پیدا که می کنم به تو می گویم: یک تکه از تو!!! - یک دل دیوانه -

    این خانه گور بخت سفیدت بود آن روزها که همسر من بودی
    این روزها که نیستی اما، باز تنهایی تو مانده در این خانه

    آن روزها به نان و پنیرک تو خوش بودم و و به دلخوشی ات...حالا
    صبح است و زهر مار کنم باید غم را کنار سفره ی صبحانه

    دیروز در اداره یکی می گفت دنیا به هیچ نمی ارزد
    من بی اراده یاد تو افتادم یادت به خیر! ای زن دیوانه

    آن تکه را که هیچ نمی گفتی؛ آیینه ی شکسته ی بختت بود
    آیینه ای شکسته که مدفون شد در لا به لای آن همه ویرانه

    ویرانه ی گریستنت وقتی از شانه های خویش می افتادی
    شانه... همان که آن همه اندوهم سر می گذاشتند بر آن شانه

    این رختخواب عطر تو را می داد این صبح زود با تو چه شیرین بود
    حالا تویی و شام غریبانت در این سیاهچال غریبانه

    دنیا همیشه ارزش دیدن را در خواب های کوچک من دارد
    اما به هیچ چیز نمی ارزد در رختخواب بی گل و پروانه

    یک تکه از تو قصه ی کوتاهی از خواب کوچکی که نمی دیدی
    خوابی عمیق، خواب پریشانی باور نکردنی تر از افسانه

    دخمه

    تو کجایی که سالیان مدید غربتت را کسی نمی داند؟
    و کسی نیست چشمهایش را رو به تنهایی ات بگرداند

    روح سرگشته! روح سرگردان! در که باید حلول می کردی؟
    و که را این حلول می بایست از ازل تا به ابد برنجاند؟

    مویه ات را کدام باد به این دخمه آورده بود و رد شده بود؟
    چه کسی بوده است آن که هنوز ناامیدانه از تو می خواند؟

    -زن م مرده، خوب می دانم! سال ها پیش مرده، اما باز
    روز و شب ابر بی قرارش را روی تنهایی ام می افشاند

    سال ها پیش پشت پنجره ای از تو آواز خوانده بود کسی
    سال ها پیش، داغی آمده بود که تمام مرا بسوزاند

    در همان سال ها همیشه تو را، همه شب خواب دیده بود کسی
    -دیده بودم منم که می سوزم، منم و هیچ ** نمی داند

    زن خوبم بگو کجا هستی؟ طاقتم طاث شد کجا هستی؟
    تا به کی انتظار بایستی چشم های مرا بگریاند؟

    من در این دخمه ای که ساخته ام ناامیدانه از تو می خوانم
    به امیدی که مرگ، رو از این جسم سرخورده برنگرداند

    ابر دلتنگ چشم هایم را رو به تنهایی تو می بندم
    تا بدانی دلم نمی خواهد دیده از دیدنت بپوشاند

    سال ها بعد پشت پنجره ای، پیش پای تو مرده است کسی
    باد می موید ابر می بارد چه کسی در تو زنده می ماند؟

    شال صورتی
    روزی که سرد بود _ چه سرمایی! انگار داشت چشم تو یخ می بست
    از پشت عینک آینه چشمت افتاد روی برف ولی نشکست

    روزی که تلخ بود و یک لیوان چایی کنار پنجره می چسبید
    آن سوی پنجره تو که می رفتی، این سو، منی که رفتی و رفت از دست

    با شال صورتی تو چه زیبایی!!... بودی... چه صورتی!! به چه زیبایی!!
    شاید هنوز باشی اگر در تو ته مانده ای از آن همه خوبی هست

    خوبی اگر هنوز کمی خوبی خوبی که از تو هیچ نمی پرسم
    دنیای من چرا شبیه تو نیست دنیای تو چرا شبیه من است

    دنیای من؟! چه رنگ غم انگیزی... از نیشخند هرکس و هر چیزی
    می شد که جان به در ببرم، رنگم روزی اگر به رنگ تو می پیوست

    نوشیدمت به تلخی تنهایی آن روز برف بود... چه برفی بود!!
    برفی که جز من و تو که می رفتی بر روی شانه های کسی ننشست

    از پشت عینک آنچه می دیدی یک لحظه هم به من شبیه نبود
    این سوی هر چه پنجره می دیدم دنیای من به من شبیه تر است

    یک سو کسی نبود که می آمد آن سو کسی نبود ... چه سرمایی!!
    یک سو هم آن چه بود به تلخی داشت در تکه های آینه یخ می بست

    زخم
    گوشه ای می نشیند و آرام زخمهایی که خورده می شمرد
    نامه ای که نخوانده می خواند و خودش را به گریه می سپرد

    روز خوبی نبود، اصلا" من روزگار خوشی نداشته ام...
    وبه دیوار تکیه می دهد و نامه را توی مشت می فشرد

    پس کی از راه می رسد، و مرا خسته از خود چگونه می بیند
    وغباری که سال ها در من، مانده از من چگونه می سترد

    آدمی که بدون هیچ دلیل پشت پا زد به سرنوشت خودش
    باید از خود فرار هم کند و همه ی عمر خون دل بخورد

    و به من گفته بود تنها نیست از ازل تا ابد ولی تنهاست
    کاش او را ندیده بود آن روز آخر از او چگونه دل ببرد

    روزگار خوشی نداشته ام شب بی ماه و روز بی خورشید ...
    گره ای کور مثل رازی تلخ سینه اش را دوباره می فشرد

    زخم ها را شمرده نشمرده زخمهایی که از خودش خورده
    باز احساس می کند باید از کسی زخم تازه ای بخورد

    زن دیوانه
    بی خبر نیستم که خوشبختی ، همسرت را هنوز می بینم
    او به من گفته است که شاد است و ، من به او گفته ام که غمگینم

    نوزده ساله بوده ام که تو را نتوانسته ام مجاب کنم
    سال ها انتظار می گذرد ، دیگر آیا تو را نمیبینم؟

    بی خبر نیستم که می خواهی ، روزگار مرا سیاه کنی
    رو سیاهم که بعد از این همه سال ، هیچ دردی نداده تسکینم

    سال ها انتظار و دلتنگی چه به کندی گذشت و تلخ گذشت
    بعد از آن روزها که دل دادم به تو و گریه های شیرینم

    زن من! همسرت همیشه منم که قرار است بی تو جان بکنم
    و قرار است تا ابد پای تو و تنهایی تو بنشینم

    من تو را دیده ام که غمگینی پس نخواه از غم تو غم نخورم
    بعد از این هم نخواه بگذارم سر راحت به روی بالینم

    من چه دیوانه ام که هنوز بوسه ای را که با خودت بردی
    بعد از آن روز و بعد از این همه سال از لب هیچکس نمی چینم

    زن دیوانه! دوستت دارم ، من دیوانه دوستت دارم
    این تو هستی که دورتر شده ای دور و دلمرده...بی تو من اینم

    هر چه در بود بسته خواهد شد؟! دلم این بار خسته خواهد شد؟!
    می گذارم که خون روانه شود از پسِ پلک های سنگینم

    من خودم را هنوز می بینم به خودم گفته ام خیال کند
    که تو را تا ابد نخواهم دید مثل من که تو را نمی بینم

    سه شنبه
    خواب دیدم که سایه هایی سرد همگی هم به قد و قامت تو
    دوره ام کرده اند و می خندند و من از ترس آب می شوم و

    سایه ها با تمام نفرتشان می کِشَندم به سوی خویش و سپس
    می کُشندم ، و من به دشواری باز هم زنده می شوم از نو

    چشم وا می کنم ، و می بینم دوره ام کرده ای می خندی
    برف باریده است و می لرزم...برف باریده - برف آب نشو -

    کاش می شد فرار کرد از خود روز و شب های بی سرانجامی

    من از این روح سرد و سرگردان ، و از این جسم خسته ، جان به لبم
    برو از روزگار برفی من برو سرمای ماندگار برو!!

    زیر این برفبار وحشتناک بی شک اینبار دفن خواهم شد
    کاش بیدار می شدم اما حسرتی می کشانَدَم به جلو

    حسرتی کهنه و ترک خورده مثل آهی که در گلو مرده
    پشت یک انتظار طولانی مثل مردن کنار سایه ی تو

    وقفه ی بی امان عقربه ها، و نهیب پریدن پشه ها
    و نگاه نفس بریده ی من...
    بامداد سه شنبه ساعت 2

    هفته های بیهوده
    هفته ها! هفته های بیهوده! چند روزی کنار من بوده؟
    صبح یکشنبه رفته از پیشم ، آه! ای هفته های بیهوده

    مژه بر هم نمی زنم،شاید خاطراتم دوباره زنده شوند
    خاطراتی که تیره تر شده اند، و فراموش تر، و فرسوده...

    -شده باشند بدتر از این هم، شده باشند باز چیزی نیست...
    آه! ای هفته های بد!! آیا حالم از این خراب تر بوده؟

    همه ی پاره های کفش من است همه ی روزهاست یکشنبه
    همه ی راه هاست؛بی برگشت بی نشان،بی هدف،نپیموده

    نامه ای که هرآنچه در خود داشت از درونش قلم گرفته شده
    رفته و نامه ی مرا با خود برده اما هنوز نگشوده

    ...و تو که حرفِ اولِ اسمِ کوچکت حرف دوم عشق است
    صبح یکشنبه رفته ای،شاید مرده ای با خیال آسوده

    دخترک
    دردی از من دوا نشد که نشد زندگی با تو هم به درد نخورد
    من همانم که پیش تر بودم آن که یک عمر پیش پای تو مرد

    پیش تر تلخ بود و هر لحظه تلخی اش بی تو بیشتر می شد
    بیشتر زنده بودم و کم و بیش حالم از زندگی به هم می خورد

    هرچه درمانده می شدم دردی تازه جان می گرفت در جانم
    جان که می کندم از تو دل بکنم بیشتر خنده ی تو دل می برد

    دخترک خنده ی قشنگی داشت چشم بادام داشت...می خندید...
    گونه هایش چه سیب هایی بود! سیب ها...سیب های تازه و ترد

    لحظه ها رهسپار شد ، من هم سپری شد تنم به تنهایی
    دست تقدیر لحظه ای اما دست های ترا به من نسپُرد

    بخت من ، بخت من نبود که من سخت وابسته ی تو بود دلم
    دل من دل نبود اگر حتی لحظه ای از تو جان به در می بُرد

    دردی از من دوا نکردی و من دست خود را گرفتم و رفتم
    زندگی با تو مُرد و مَردی هم که تو را دوست داشت مُرد که مُرد

    من تو را دوست داشتم اما مرد دلخواهت آمد از راه و
    چشم خود را به روی من بست و ، پیش چشمم تو را به سینه فشُرد

    دختر خوب حال من خوش نیست دختر خوب اینکه رسمش نیست
    ...حال زارم از این خود آزاری زن دیوانه را نمی آزرد

    قطار قدیمی
    دروغگوی عزیزم! واسم بجز تو چی مونده؟
    کدوم دروغ تو امشب منو تا اینجا کشونده

    همون دروغ بزرگی که هیچکی جز تو بلد نیست
    همون که قصشو هیچکی تو هیچ کتابی نخونده

    پرنده های تو هر صُب رو بند رخت حیاطن
    پرنده ی منو از رو طناب تو کی پرونده؟

    کی گریه گرده به جز من؟ کی از تو دست نشسته؟
    کی ابر چشماشو هر شب رو دستای تو چلونده؟

    یه مرد درد کشیده که طعم مرگ و چشیده
    که با تو بوده و عمری تو بی کسی گذرونده

    دروغگوی عزیزم! کی گفته عشق دروغه؟
    اگه دروغه کدوم آتیش این پرا رو سوزونده؟

    شاید تو راست می گفتی که این
    همیشه هر کیو برده به مقصدش نرسونده

    به زندگیم نگا کن دروغگوی عزیزم!
    به جز دروغ تو هیچی نمونده ،هیچی نمونده

    نقطه ی کور
    نقطه ای دور نقطه ای دشوار، نقطه ای آن طرف تر از همه جاست
    جای دوریست،جای دلگیری است، نقطه ی کورِ آشنایی ماست

    نقطه ای دورِ دور،آنجا که آسمان ها و دشت ها با هم
    مثل باران و غم می آمیزند... آه!باران غم دلم تنهاست

    خانه ای هست گوشه ی این شهر شهر خوبی است، خانه ای دارد
    من و او بوده ایم و این خانه، - خانه ای که هنوز خانه ی ماست -

    سال های خوشی درآن با هم گذرانیده ایم و هیچ زمان
    نتوانسته ایم دور از هم... می توانست!سخت بود!!نخواست!!!

    - مدتی از تو بی خبر مانده ام! - این همه سال پس کجا بودی؟!
    - چند وقت است از تو بی خبرم؟ چند وقت است بی تو...؟ - مدتهاست!!

    راست می گفت، من کجا بودم؟! من کجا رفته بودم این همه سال؟!
    هیچ پرسید از خودش آیا؟! او کجا رفت؟او که رفت کجاست؟!

    گوشه ای آن طرف تر از هرجا در همین شهر خانه ای دارد
    قدر یک نقطه کاش می دانست خانه ی من کجای این دنیاست

    آسمان ها و دشت ها با هم... بعد از آن شب که هردوی ما هم...
    آه باران غم!در آن سوی نقطه ای دور آدمی تنهاست

    ...نقطه ای دور،نقطه ای رنجور یک طرف آن طرف تر از این گور
    جای دوریست نقطه ای که هنوز نقطه ی کورِ آشنایی ماست

    بی تابی
    من که خوابم نمی‌برد خواب و راحتم راگرفته بی‌تابی
    عشق من! نیمه‌های شب شده و تو در آغوش همسرت خوابی

    از تو عمری گذشته اما من... باخودم فکر می‌کنم که هنوز
    تو همان دختر جوان هستی با همان گونه‌های سرخابی

    فرض کن این اتاق پیش من است و همین تخت با من خوشبخت
    فرض کن این لباس خواب سفید فرض کن این ملافه ی آبی

    اتفاقا شبی رباط‌کریم زیر باران من خراب شود
    اتفاقا تو هم پس از باران اثری از خودت نمی‌یابی

    پرده را می‌زنم کنار، امشب از شب پیش هم سیاه‌تر است
    فرض کن اتفاقا امشب هم نیستی و به من نمی‌تابی

    پس کجا رفته آن دو چشم قشنگ؟ آن دو تا چشم کوچک دلتنگ
    کو دل تنگ کوچکت؟ کو آن صورت مهربان مهتابی؟

    در کنارت کسی‌که می‌خوابد گونه‌ات را چگونه می‌بوسد؟
    آه... او را چگونه می‌بوسی؟! در کنارش چگونه می‌خوابی؟!

    باز هم قرص دیگری خوردم بلکه مُردم، دل از تو هم کندم
    و خودم را به ‌سختی آکندم به همین خوابهای مردابی

    ...نتوانستم از تو دل بکنم شب فردا به یادت افتادم
    ساعتم را که کوک می‌کردم فکر کردم کنار من خوابی

    کدام پنجره
    یک بار بار خستگی خود را از شانه‌ های خسته‌ی خود بردار
    این بار خسته هم که شدی آن‌ را بر روی شانه‌های خودت بگذار


    تو خسته‌ ای از اول راهی که راه تو را کشید به آهی که...
    نگذار تا تمام شود این راه این آه را به راه خودش نگذار

    امشب که بیست و هشتم آبان است من سردم است کو تو و اغوشت؟
    سردت که نیست؟ هست؟! اگر سرد است من آتشم! تو را به خودم بسپار

    من آجرم نه پنجره‌ ای تازه پرواز می کنی تو به آن سو تر
    دیوار کهنه‌ ای است در این سو تر من تکیه داده‌ ام به همین دیوار

    امشب که بیست و هشتم آوار است هم سردم است هم به تو محتاجم
    هم بیست و هشت بار له ام کرده است یک ربع قرن هیچی این آوار

    هم فکر می‌کنم که اگر بودی بار کجم چگونه سبک می‌شد
    هم داد می زنم که صلیبت را از شانه‌ی شکسته‌ی من بردار

    اخر کدام پنجره بایستی ته مانده‌ی جوانی من باشد؟
    قدری بایست! اخر راه اینجاست بگذار تا تمام شوم این بار

    آخر بگو تمام شود این راه من خسته‌ ام از اول راهی که
    راه مرا کشید به آهی که... من خسته‌ ام از اول این دیدار

    اتفاق
    اتفاقی رسید از راه و دست بر شانه ی من و تو نهاد
    ابر دیوانه ای به چشم من و کاسه ای خون به چشم های تو داد

    گریه کردم که مهربان بشوی - من به تاثیر گریه معتقدم -
    گریه کردم چنان که چشمانم گریه ام را نمی برد از یاد

    شب تحویل سال بود انگار... شب مرگ پدر بزرگم بود
    شب تحویل مرگ بود اصلا اتفاقی که اتفاق افتاد

    در صف سینما تو را دیدم درصف بانک در صف مترو
    در صفوف بلند زندگی ام درصف انتظار های زیاد

    سر خاک پدر بزرگ خودم، سر خاک خودم، کنار خودم
    هر کجا انتظار معنی داشت هر کجا انتظار معنی داد

    از تو دیدم، و از تو می بینم دستهایی که عاشقانه ترند
    و ازاین چشمِ عاشقانه، ترند - دستم از دامنت بریده مباد -

    کاسه ای صبر می دهند به من مرده ام قبر می دهند به من
    ته صف مانده ام نمی شنوی؟! زیر و رو شد گلویم از فریاد

    چند بعدی ترین زندگی ام! سختِ سر سختِ بخت بر گشته!
    پیش تو هیچ، پیش تو پوچ اند سنگ ها در تمامی ابعاد

    اتفاق اتفاق می افتد - من به این اعتقاد معتقدم -
    گریه کن بلکه مهربان بشوی... گریه کردی و سیل راه افتاد

    پس به دیوانه خانه راهی شو خودِ دیوانه خانه خواهی شد
    خانه ی تو خراب تر شده است زن دیوانه! خانه ات آباد








    ویرایش توسط MIRLORD : 01-10-2015 در ساعت 09:13 PM
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  8. 11 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  9. #5
    فوق حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    نوشته ها
    75,407
    تشکر
    325
    تشکر شده : 944
    تو کتاب کنار پله ی تاریکی یه شعر داره میخوام
    کتابشو هرچی میگردم پیدا نمی کنم

    ترانش تو مایه های پروانه ها هست، وسطای کتابه

  10. 3 کاربر مقابل از MrA_Chavoshi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  11. #6
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163
    نقل قول نوشته اصلی توسط MrA_Chavoshi نمایش پست ها
    تو کتاب کنار پله ی تاریکی یه شعر داره میخوام
    کتابشو هرچی میگردم پیدا نمی کنم

    ترانش تو مایه های پروانه ها هست، وسطای کتابه
    همینه؟

    نه به فکر دوا و درمونم

    نه به فکر گذشتن از جونم

    نه می خوام تا ابد باهات باشم
    نه می خوام باز دوباره تنها شم

    خنده خنده توی خیال خودم
    گریه بارون می شم به حال خودم

    حسرت تلخ زنده موندن من
    خواب شیرین پیش پات مردن

    خواب شیرین با تو جون دادن
    به تو تنهایی رو نشون دادن

    خواب دیدن که توی بیداری
    می گی دیوونمی، دوسم داری

    اگه دنیام خرابه ی شامه
    تو رو خواستن تموم دنیامه

    روی دوشم نمی کشم بی تو
    بار سنگین بی وفاییتو

    خواب و بیدار ، مرده و زنده
    خسته از گریه ، دلخور از خنده

    نمی خوام از تو جون به در ببرم
    نمی خوام از تو این قفس بپرم

    می خوام از دیدن تو گریه کنم
    واسه خندیدن تو گریه کنم

    خنده خنده توی خیال خودم
    گریه بارون بشم به حال خودم
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  12. 7 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  13. #7
    فوق حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    نوشته ها
    75,407
    تشکر
    325
    تشکر شده : 944
    خودشه

  14. کاربر مقابل از MrA_Chavoshi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  15. #8
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Jan 2011
    نوشته ها
    17,573
    تشکر
    1,058
    تشکر شده : 493
    دستت درد نکنه. کتاب جدیدشو نداشتم . مرسی که گذاشتی

  16. 2 کاربر مقابل از shimaa عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


  17. #9
    فوق حرفه ای
    تاریخ عضویت
    Apr 2010
    نوشته ها
    75,407
    تشکر
    325
    تشکر شده : 944
    تو این فیلم هر **
    اگه نقش داشته
    هم از دخل داده
    هم از جیب خورده

    ...................
    ...................
    ...................
    ..................اینو کامل می کنی؟

  18. کاربر مقابل از MrA_Chavoshi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:


  19. #10
    حرفه ای
    تاریخ عضویت
    May 2010
    نوشته ها
    18,124
    تشکر
    332
    تشکر شده : 1,163
    نقل قول نوشته اصلی توسط MrA_Chavoshi نمایش پست ها
    تو این فیلم هر **
    اگه نقش داشته
    هم از دخل داده
    هم از جیب خورده

    ...................
    ...................
    ...................
    ..................اینو کامل می کنی؟
    تو کتاب همینجوره

    خیلی جاهای کتاب اینجوریه...برا مجوزه، نه؟
    عمری است از عاشقانه ها،خالصانه مرگنامه می سازم!

  20. 2 کاربر مقابل از MIRLORD عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 3 123 آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است. (0 کاربران و 1 مهمان ها)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •